معرفی مـهـرفـا
مهرفا ، یک فروشگاه محصولات دانلودی است که قادر است با سفارش هر محصول ، مشتری را به درگاه مناسب ارجاع دهد و پس از تائید از صحت پرداخت وجه بصورت خودکار محصول را در اختیار مشتری قرار دهد .
روش ارائه فایل به مشتری به صورت فورس دانلود با لینک دانلود دینامیک و مدت دار است . همچنین کد رهگیری یکتایی در اختیار مشتری قرار میگیرد تا در صورت بروز مشکل ، مشتری بتواند محصول را دوباره دریافت کند یا به مدیر تیکت بزند و پاسخ دریافت کند.
جستجو در سایت
موضوعات

   شرایط اقلیمی شهر اصفهان

date دسته بندی : مقالات جغرافیا ایران

این مطلب در مورد شرایط اقلیمی شهر اصفهانو در 75 صفحه می باشد و در آن به طور مفصل در باره شرایط اقلیمی شهر اصفهان  توضیحاتی داده شده است و درادامه مطلب قسمتی از متن آورده شده است  :

اصفهان به لحاظ واقع ‏شدن در مرکز جغرافیائى ایران و با داشتن آب و هوایی معتدل و خاکى حاصلخیز و آب ‏کافى زاینده ‏رود از دیرباز به‏ عنوان مکانى براى سکونت، مورد توجه بوده است.احتمالاً از عصر ساسانیان که سپاهیان (اسپهان) در دشت حاصلخیز اطراف شهر گرد آمدند به این‏ نام خوانده شده است. در سال 19 هجرى اصفهان بدون جنگ و خونریزى و با انعقاد یک صلحنامه به دست سپاهیان اسلام افتاد و جزئى از سرزمین وسیعى شد که اسلام بر آن حکومت مى‏کرد. در دوره سیصدساله پس از آن، این شهر اغلب دست ‏به‏ دست مى‏شد تا اینکه در قرن چهارم هجرى، در زمان آل ‏زیار و آل ‏بویه، به‏ عنوان پایتخت مورد استفاده قرار گرفت. در قرن پنجم، در دوران سلجوقیان، پایتخت امپراطورى وسیعى شد که یک مرز آن رود سیحون و مرز دیگرش سواحل شرقى دریاى مدیترانه بود. غارت وحشیانه شهر به دست تیمورلنگ و قتل ‏عام ساکنان آن در سال 789 هجرى، اصفهان رابه وضع اسف‏بارى دچار کرد.

در زمان اولین حکمرانان صفوى در قرن دهم هجرى اصفهان از مراکز مهم تجارت، فرهنگ و صنعت گردید و در اوایل قرن یازدهم (1006 ه) پایتخت شاه ‏عباس از قزوین به اصفهان انتقال یافت و قریب یک قرن ‏و نیم این شهر پایتخت سلسله صفویه بوده، از شهرت جهانى برخوردار شد. پس از هجوم سخت و وحشیانه محمود افغان به اصفهان و قتل‏عام مردم و سرنگونى شاه سلطان حسین صفوى، اصفهان دیگر مرکزیت خود را از دست داده، سیر صعودى رونق و آبادانى آن متوقف شد. با روى کارآمدن سلسله قاجاریه و حاکمیت ظل ‏السلطان بر اصفهان، بسیارى از آثار بجا مانده از دوران صفویه به‏دست این حاکم ظالم یا نابود شد و یا به‏ فروش رفت، به‏ طورى که امروز نام آنها را تنها در میان کتابها مى‏توان یافت.

هم اکنون اصفهان از مراکز مهم صنعتى و تجارى ایران بوده، به دلیل وجود آثار تاریخى و باستانى بسیار و فضاهاى طبیعى فراوان مورد توجه هموطنان و جهانگردان قرار دارد.

چرا اصفهان را اصفهان می گویند؟

در علت نامگذارى اصفهان وجوه مختلفى گفته‏ اند که برخى به اساطیر شباهت دارد و پاره‏اى از گفته‏ها هم سند و دلیلى ندارد، مانند قصه سوزانیدن نمرود ابراهیم خلیل را، که چون به اصفهانیان امر شد که در سوزانیدن خلیل ‏الله شرکت کنند و از قبول آن خوددارى کردند در باره آنها گفته شد: «اسپاه‏آن» یعنى آنها سواران خدایند. یا اینکه اصفهان از بناهاى اصبهان بن فلوج بن سام بن نوح(علیه‏السلام) است و یا در «روضات الجنات» آمده که اینجا دریا بوده است و سلیمان(علیه‏السلام) به جن فرمان داد که براى او در محل معروفى بنام گاوخوانى نقبى زدند و زمین آن خشک شد و در دامنه جنوبى آن رود بزرگ زنده‏رود جارى بود تا اینکه سلیمان(علیه‏السلام) با موکب وارد آنجا شد و از آب‏ و هواى آنجا لذت برد و لذا به وزیرش «آصف» به آنجا اشاره کرد و چون به بسیارى از لغات صحبت مى‏کرد به فارسى گفت آصف هان که هان در فارسى اشاره به جاى نزدیک است و مقصود اینکه زمینى که مى‏طلبیدم همین است، از این جهت آصف‏هان گفته شده است.

آنچه منطقى بنظر مى‏رسد وجه تسمیه‏اى است که حمزه اصفهانى اختیار کرده و آن چنین است: لفظ اصبهان و اصفهان و اصفاهان از اسپاهان که به معنى سپاه‏ها و لشگر است گرفته شده و اسپاه و اسپه نام لشگر است. از اینرو اصفهان را که مرکز سپاه بود. اسپاهان خوانده‏اند و چون مردم اصفهان از زمان کاوه آهنگر به سپاهى‏گرى شهرت داشتند و در دوره ساسانیان براى حمل درفش کاویانى فقط از وجود آن استفاده مى‏کردند و «اساوره»اى که در بین تازیان شهرت دارد همان سواران برجسته مردم اصفهان هستند و لذا نام اصفهان که معرب از کلمه اسپاهان است بر این شهر نهاده شده است.

لباس مردم اصفهان در قرن قبل از مشروطه‏

عمامه و عبا و لباس بلند که مخصوص روحانیون بود، در قرن قبل از دوران مشروطه عمومیت پیدا کرده بود. چنانچه در شهر اصفهان، 90 درصد مردم از کسبه و غیره معمم بودند. معروف است در زمان ناصرالدین شاه، چراغعلى‏خان نامى، حاکم اصفهان شده بود. چون معمول بود که عموم طبقات از حاکم تازه وارد دیدن کنند، روزى در تالار بزرگ چهل‏ستون براى پذیرایى بارِعام داده بود، عده‏ اى مردان معمم و عبابدوش وارد تالار شدند.

چراغعلى خان خیال مى‏کند که آنان علماى شهرند و براى تکریم آنها برمى‏خیزد و به اندازه‏اى که درخور مقام روحانیون است به آنها احترام مى‏گذارد.در ضمن متوجه مى‏شود که دستهاى همه واردین سیاه است. از روى تعجب علت سیاه بودن دستهاى آنها را سئوال مى‏کند یکى از آنها جواب مى‏دهد، ما صنف رنگرز هستیم و از براى عرض تبریک شرفیاب شده‏ایم. چراغ‏على‏خان از احترام و کرنش بى‏مورد که به یک‏عده کارگر کرده بود متغیر مى‏شود و آنها را بیرون مى‏کند و سپس به علماى معروف از آنچه گذشته بود شکایت مى‏کند. علما موافقت مى‏کنند که کسبه بجاى عمامه سفید، عمامه بخور یا زرد رنگ بر سر بگذاردند.

امیرکبیر و اهتمام به اجراى قانون

حاکمیت و رعایت قانون در جوامع بشرى یکى از مبانى اساسى پیشرفت و توسعه محسوب مى‏شود، پادشاهان ایران در دوران گذشته مالک جان و مال و... مردم بوده، همه چیز در مقابل اراده آنان بى‏اعتبار بود. این قدرت فراگیر نه تنها بر زندگى مردم سایه افکنده بود بلکه نزدیکترین افراد خانواده پادشاه و کارگزاران حکومت را نیز دربر مى‏گرفت بطورى که زندگى و مرگ آنها در حیطه اراده پادشاه بود. از خدمات امیرکبیر که از اصلاحگران بزرگ تاریخ ایران محسوب مى‏شود، تلاش وى در جهت حفظ نظم و حاکمیت قانون در کشور بود. در تاریخ نوشته:

امیرکبیر در زمان تصدى صدارت، آبله ‏کوبى را در سراسر ایران مرسوم ساخت، و آبله کوبانى با حقوق کافى به ولایات فرستاد. ضمانت اجراى قانون این بود که اولیاى اطفالى که در آن قصور مى‏ورزیدند، مورد مؤاخذه و جریمه قرار مى‏گرفتند. قضیه‏اى در سفر امیرکبیر به اصفهان روى داد که قابل توجه مى‏باشد.

اعتضادالسلطنه نقل مى‏کند: «در سفر اصفهان روزى در چهل‏ستون امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سر حد، خبر بدى رسیده. اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ‏ آمیز و محمدکله‏پز از بیمارى آبله مرده‏ اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد و گفت: از هر یک پنج‏ تومان گرفته و مرخص کنید، و پول را در صندوق خاص مریضان بگذارید. ولى چون توانایى پرداخت آن را نداشتند، دستور داد که از کیسه خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد». بعد من به امیر گفتم «این مطلبى نبود که این‏قدر شما را مشتعل کرده بود» فرمود «شاهزاده، تعجب دارم! که شما شنیدید دو نفر از ابناء وطن شما بى‏جهت تلف شده‏ اند و به شما تأثیر نکرد!» و من بسیار شرمنده شدم.

فتح اصفهان و غلبه مردم در دوران استبداد صغیر

پس از اینکه محمدعلیشاه قاجار به پشتیبانى دولت روس مجلس را به توپ بسته، آزادیخواهان را سرکوب کرد، مردم ایران بخصوص در شهرهاى تبریز، رشت، اصفهان با جانفشانى و مقاومت خود، حکومت را به عقب ‏نشینى وادار کردند، در مورد وقایع اصفهان در این دوران آمده است. اقبال ‏الدوله حاکم اصفهان به دستور محمدعلیشاه درصدد سرکوب قیام مردم آزادیخواه اصفهان که به رهبرى حاج‏ آقا نورالله در مسجد شاه(مسجد امام فعلى) مجتمع شده بودند برآمد. اهالى بیدآباد در مسجد سید جمع شده، به اتفاق ملازم‏الاسلام به طرف مسجد شاه حرکت کردند، علیقلى‏خان و نایب محمد که ریاست این دسته را عهده ‏دار بودند، با زحمت زیاد تفنگ و فشنگ تهیه کردند، اهالى لنبان هم که تحت ریاست حاجى‏آقا محمد شیروانى مجتمع شده بودند به آنها ملحق شدند. در نتیجه لنبانی ها و بیدآبادى‏ها دسته ‏هاى مسلح تشکیل داده، مجاهدین مسلح نقاط مرتفع مسجدشاه را سنگر کردند، فرداى آن‏روز یک ساعت بعد از طلوع آفتاب، اقبال ‏الدوله که توپهایى در عمارت عالى‏قاپو و عمارت توپخانه مستقر کرده بود، مسجد شاه را زیر آتش گرفت، که چند گلوله به منار مسجد که سنگر مبارزین بود اصابت کرد و عده‏ اى مجروح شدند. شلیک توپ به‏ حدى بود که شهر را به لرزه درآورده، طوفان گرد و خاک و باروت فضاى میدان را مبدل به جهنم کرده بود، نیروهاى پیاده به طرف مسجد حمله‏ور شدند. در همان گیرودار از طرف جنوب شرقى مسجد، قشون بختیارى وارد معرکه شدند و توانستند قواى دولتى را به موضع دفاعى بکشانند، پس از چند ساعت تیراندازى، عده‏اى با بیرق سفید از در بازار مسگرها وارد میدان شدند و به مسجد آمده، اعلام کردند که اقبال ‏الدوله حاکم اصفهان به کنسولگرى انگلیس پناه برده است، سربازها هم تفنگ خود را بر زمین گذاشتند و بدین ‏ترتیب اصفهان به دست مردم افتاد. پس از آن با حرکت مبارزین از اصفهان و تبریز و رشت تهران نیز فتح و محمدعلیشاه تسلیم شد.

صارم ‏الدوله و مالکیت میدان نقش‏ جهان‏

صارم‏ الدوله فرزند ظل ‏السطان، یک‏ وقت به حساب اینکه نوه ناصرالدین شاه و از احفاد صفویه است، خود را وارث صفویه دانست و چون میدان نقش‏ جهان متعلق به صفویه بوده، ادعاى مالکیت آنرا کرده و آن را به نام خود به ثبت رسانده بود، اما براى اینکه برایش مشکل زیادى پیش نیاورد آنرا وقف بر مدرسه صارمیه کرده بود یک‏ وقت که شهردارى اصفهان خواست در این میدان دستکارى کند، مواجه با اعتراض صارم‏ الدوله مالک میدان شد. قضیه به وزارت کشور رسید. مرحوم فریدونى به خود من [باستانى پاریزى‏] گفت که وزارت کشور مأمور مخصوص براى حل قضیه به اصفهان فرستاد و متوجه شد که کار ثبت تمام شده و ده سال مدت اعتراض آن هم به پایان رسیده و در واقع بر طبق قوانین مملکتى میدان نقش ‏جهان، ملک مطلق صارم‏ الدوله است. بالاخره چون راه چاره‏اى پیدا نشد. قرار شد که این میدان را صارم‏الدوله 99 ساله به شهردارى اصفهان اجاره دهد. و شهردارى در ازاء مال ‏الاجاره ماهى سیصد تومان به مدرسه صارمیه کمک کند، بدین‏ طریق گره کور سیادت صفویه که بر پیشانى نقش ‏جهان خورده بود گشوده شد.

مبارزه منفى علماى اصفهان بر علیه سلطه غرب‏

عصر قاجار از جمله دورانهایى است که ایران با تحولات مهم سیاسى و اجتماعى، مانند واقعه رژى (تحریم تنباکو) و نهضت مشروطه همراه بود. دوران حکومت ناصرالدین ‏شاه که بعدها «عصر امتیازات» به دولتهاى خارجى نامیده شد. منجر به نفوذ بیش از پیش خارجیان بر اقتصاد ایران و در نتیجه از میان رفتن تولیدات داخلى گردید. این سیاست در دوران مظفرالدین شاه نیز ادامه یافت. در مبارزه با این سیاست و توسعه اقتصاد ملى، علماى اصفهان به تلاشهایى دست زدند، از جمله آنها، حرکت علما در تحریم کالاهاى خارجى است که در ذیل به یکى از آنها اشاره مى‏کنیم:

قرارداد 13 تن از علماى اصفهان و رکن‏ الملک شیرازى:

این خدام شریعت مطهره با همراهى جناب رکن ‏الملک، متعهد و ملتزم شرعى شده ‏ایم که:

اولاً - قبالجات و احکام شریعه از شنبه به بعد روى کاغذ ایرانى بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذهاى دیگر بنویسند، مهر ننموده و اعتراف نمى‏نویسیم.

ثانیاً کفن اموات اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانى یا پارچه دیگر غیرایرانى باشد، متعهد شده‏ ایم بر آن میّت، ماها نماز نخوانیم.

ثالثاً حرام نمى‏دانیم لباسهاى غیرایرانى را، اما ماها ملتزم شده‏ ایم حتى‏المقدور بعد از این تاریخ ملبوس خود را از منسوج ایرانى بنماییم.

رابعاً مهمانیها بعد ذلک ولو اعیانى چه عامه، چه خاصه باید مختصر باشد، والا احدى ما را به حضور خود وعده نگیرد و ما نیز اینگونه مهمانى برگزار نمى‏کنیم.

خامساً وافورى و اهل وافور را احترام نمى‏کنیم و به منزل او نمى‏رویم، چرا که ضرر آن محسوس بوده و خانواده‏ها و ممالک را بر باد داده.

بدنبال این قرارداد، علماى دیگر هم با صدور اعلامیه به آن پیوستند و این حرکت بگونه‏ اى بود که دولت انگلستان را به عکس‏ العمل واداشت و چارلز مارلینگ، کاردار سفارت انگلیس به میرزا حسن ‏خان مشیرالدوله (وزیر امور خارجه ایران) طى نامه‏اى نوشت: جناب مستطاب ... از اصفهان به دوستدار اطلاع رسیده که علماى آنجا در کار ترتیبى هستند که نگذارند استعداد اروپایى به فروش برسد و به خریداران ایرانى که اهمیت دارند، اعلام کرده‏اند که ب ه‏کلى ترک معامله نموده و به مهلت چهارماهه محاسبات خود را با تجارتخانه‏ هاى اروپایى قطع کنند...  چون مبلغ زیادى سرمایه انگلیسى در این کار است، اگر این کار غیرصحیح را بگذارند امتداد پیدا کند، به سرمایه مزبور خطر فاحش وارد خواهد آمد. از جناب مستطاب عالى خواهشمندم مقرر دارند احکام لازمه به کارگزاران اصفهان صادر شود که از اقدامات فتنه‏ انگیز این اشخاص فوراً جلوگیرى شود.

تشریفات ورود محمود افغان به اصفهان

«پطرس دى سرکیس گیلانتر» در گزارشهاى خود در مورد صدمات وارده بر اصفهان نوشته: محمود پنجاه‏ هزار نفر از ایرانیان را کشته و یکصدهزار تن نیز از قحطى بمردند و پس از تسلیم شدن تخت و تاج به محمود افغان، در مورد چگونگى ورود وى به اصفهان مى‏نویسد: «محمود افغان و شاه سلطان حسین سوار شدند و به سوى شهر راندند. 12 نفر سوار در جلوى محمود حرکت مى‏کردند و بر مذهب شاه (شیعه دوازده امامى) لعنت مى‏فرستادند. و از راه پل شیراز (خواجو) و خیابان خواجو جلو مى‏آمدند تا داخل شهر شدند... مردم شهر از محله خواجو تا قصر شاهى پارچه ‏هاى زرى و زرباف گرانبها در راه ها گسترده بودند، که بر همه آنها محمود سوار بر اسب عبور نموده تا به کاخ شاهى وارد شد. سپس براى کوچ افغانان از قندهار به اصفهان، هشت‏هزار شتر روانه شد. در مورد ریخت و هیبت مادر محمود نوشته‏اند:«وى سوار بر شترى بدون خدم و حشم و ندیمه و نگهبان از میدان شاه گذشت و در برابر کاخ، نیمه برهنه با لباسهاى مندرس از شتر پایین آمد؛ در حالى که با اشتهاى فراوان شلغمى را گاز مى‏زد وارد کاخ شد و...».

و اینان مدت زمانى حاکم بخشى از ایران بوده، در پایتخت آن یعنى اصفهان مستقر بودند.

چگونگى انتقال حکومت صفوى به محمود افغان

بی ‏کفایتى شاه ‏حسین صفوى در مقابله با محمود افغان و طولانى‏شدن محاصره اصفهان در سال 1134، کار را به جایى رسانید که شاه فرستاده‏ اى نزد محمود فرستاد و پیغام داد: «تا صدهزار تومان پول نقد و ایالات کرمان و خراسان را به شما مى‏دهم و دخترم را هم بعنوان عروس نزد تو مى‏فرستم، بیا با هم صلح کنیم و چون پدر و فرزند باشیم...» ولى محمود در جواب مى‏گوید «ایالاتى که به من پیشکش مى‏کنى، هم اکنون از آن من است، پول و کشور مرا، به من مى‏دهى؟ دیگر آنکه دختر تو مرا به چه کار آید؟ دختران و کسانت را همه به بندگان خویش خواهم داد، آنچه اندیشیده‏اى همه بر معیار عقل نادرست است و من دست از اصفهان برنخواهم داشت». شاه سوار بر اسب شد، تا به پاى کوه صفه پیش راند. از آنجا کسى را نزد محمود فرستادند تا وى را آگاه سازد که شاه براى دیدار او چگونگى انتقال حکومت صفوى به... آمده است، و مى‏خواهد خویش را در پناه حمایت و حراست او قرار دهد. افغانان پاسخ دادند که محمود به خواب است و باید صبر کند تا از خواب بیدار شود. در واقع محمود خواب نبود، ولى از روى عمد به فرستاده چنین پاسخ دادند، آنان شاه را بر پشت اسب نیم ساعت پاى کوه صفه در آفتاب نگاه داشتند و سپس به نزد محمودش بردند. وقتى شاه وارد اطاق شد، محمود نشسته بود. محمود برخاست و شاه به او گفت: «سلام علیکم» و او جواب داد «علیکم ‏السلام» محمود سپس نشست و شاه را جائى پائین ‏تر بردند شاه با دست خود جقه از سرپوش خود جدا کرد و به وزیر محمود (اعتمادالدوله) داد و از وى خواست آن را به محمود بدهد و او از گوشه چشم بدو چنان نگریست و (فهماند) که جقه را قبول نخواهد کرد، بنابراین وزیر آن را به شاه باز گردانید وى آن را بگرفت و خود به جلو شتافت و بر سرپوش محمود نصب کرد و به او گفت: «فرزند به موجب گناهان من، خداوند مرا بیش از این لایق سلطنت نمى‏داند اینک حق‏تعالى سلطنت به تو مى‏دهد، این است علامت و نشان پادشاهى که من بر سر تو مى‏گذارم، سلطنت تو طولانى باد.» و اینگونه طومار سلطنت 230 ساله صفوى درهم پیچیده شد و دورانى از افول و سقوط در جامعه ایران شروع شد.

جوابیه بیوه فخرالدوله حاکم اصفهان به‏ سلطان محمود غزنوى‏

پس از روى‏کار آمدن سلطان محمود غزنوى، وى (براى به اطاعت درآوردن حاکم اصفهان) یک ایلچى به جانب این شهر فرستاد تا سکه بنام او زده و خطبه به نام او بخوانند. در این زمان فخرالدوله دیلمى مرده بود و زنش مادر مجدالدوله دیلمى حاکم بود. این زن عاقله جواب عجیبى نوشته به فرستاده سلطان داد که چنان سلطان معظمى را از خیال تصرف اصفهان بازداشت، وى به سلطان محمود غزنوى نوشت: «وقتى‏که مرحوم فخرالدوله، شوهرم زنده بود همه وقت در این فکر بودم که اگر چنین تکلیفى (سکه زدن به نام او و خطبه خواندن به نامش) از طرف اعلیحضرت سلطان بشود چگونه با او برخورد کنم. اما بعد از مردن شوهرم هرگز این خیال را نمى‏کنم. زیرا که سلطان شخصى است عاقل، هیچوقت بدون فکر اقدام به کارى نخواهد کرد. آخر جنگ و فتح و شکست را جزالله تعالى کسى نمى‏داند. اگر سلطان بعد از آن همه فتوحات العیاذبالله، خدا نکرده شکست بخورد، چه خال عارى و نام ننگى تا دامنه قیامت براى وجود مبارک آن اعلیحضرت باقى خواهد ماند، که با عاجزه و پیرزنى ستیزه کرد و پیشرفت براى چنین سلطان معظمى حاصل نشد، و اگر چنانچه به شیوه همه وقت لشکریان، سلطانى پیروز شوند. چندان افتخارى نیست که بگویند چنین سلطان عظیم‏ الشأنى با بیوه فخرالدوله دیلمى جنگید و بر عجوزه‏اى غالب شد.» این پیغام چنان به سلطان اثر کرد که تا حیات ملکه، به خیال تصرف اصفهان نیفتاد و بعد از مرگ وى اصفهان را متصرف شد.

برخورد نفاق‏ افکنانه و عکس ‏العمل هوشیارانه‏

مسعود میرزا ظل ‏السلطان روزى در عالى‏قاپو با حاج‏ آقا نورالله ملاقات مى‏کند. او که از اقتدار آقانجفى دلِ خونى داشت، در صدد تحریک برادر برمى‏آید و به آقا نورالله پیشنهاد مى‏کند که به علت هوشیارى بیشتر و درک سیاسى افزونتر، ریاست را به‏ عهده بگیرد و مورد حمایت شاهزاده نیز قرار گیرد. آقا نورالله سر به‏ زیر داشته حرفى نمى‏زند. ظل ‏السلطان مى‏اندیشد که سخنانش مؤثر افتاده است. در این هنگام آقانجفى وارد مجلس مى‏شود و پس از مدتى که قصد خروج مى‏کند، آقا نورالله جلو دویده کفش‏هاى برادر را جلوى پاى او جفت مى‏کند، و با این تواضع پاسخ حرفهاى ظل ‏السلطان را می‏دهد. 

دانلود - 7500 تومان

استان , اصفهان , اقلیمی , شرایط , موقیعت
پیگیری فایل های خریداری شده
ایمیل شما :
کد پیگیری : 
صفحات جداگانه
لینک ها

ما همیشه تلاش می کنیم ، خدمات و متمایزی به مشتریان خود ارائه کنیم لذا شما میتوانید نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را برای ما ارسال کنند . منتظر شنیدن نظرات شما هستیم  ارسال نظرات و پیشنهادات

تحلیل آمار سایت و وبلاگ